۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

سیگارم زیر یک حبه قند شکل گرفت به تمامی...

یعنی اوایل ها سرم درد نمیکرد ، بلکه گاهی یک فشاری به مغزم وارد میشد ، تب میکردم ، ساعتها زیرنوکِ یک چیزی میخوابیدم ، دوباره بلند میشدم ، تب داشتم ..روان ادامه داشت و روشنای کابوس هایم زیر همان لحاف ،فقط تب بو د و تب..
حال تحریم های عاطفی همان کار را بهتر برایم انجام میدهد اینکه بدون شرح زیر یک پنجره تنها سیگار میکشم.آن هم اگر بشود..

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه


من چقدر سعی کنم که دستت را بگیرم که ببرم در خانه ام زندگی کنیم 
آخر لامصب دستت کجاست!




تی شرت سیاهت را میبینم، نه

زیرِ سر نیزه حالم را بپرس.

سرت را بده من ، نعره ات را بده من 
 عربده های جهان در گوشه ی اتاقم دارند سیگار میکشند
تو به دل نگیر