۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

اینطور سرخ نمیماند ؟

قانون شاید یک در باشد ، ولی مادر نیست، دوست دارم به اندازه خیلی مقدار بنشینم سیگار بکشم ، بغض کنم که لای سینه های مادرم را ازیاد ببرم و مست بدوم با شلوارک در کوچه و بگویم میشود دمی شبیه هایده بود و خواند ، مستی هم دیگه درد منو دوا نمیکنه ،،ولی شراب خونی از کنار تختم میچکد پایین ، عزیزی میگفت اینقدر ناله ننویس میگویم مینویسم که آرام شوم بهش قول داده ام که غم ننویسم آیا میتوانم ، خاطرش برایم آنقدر عزیز است که گر بگوید برو به کناره های رود اردن میروم و ضجه هم نمیزنم.
نمیدانم مدام در خواب میبینم که باید از لبه ی یک پنجره بروم لبه ی آن پنجره که پایم خیس است و زیر پایم صابون ...این خواب خیلی تکرار میشود یعنی آنقدر که شده است یک رئالیته در زندگی ام...
یاد جمله ی عزیزم می افتم که مدام به من میگوید آرام گیر تا جهان بیاساید ، فرمان مران عذاب آرد...
جوانه های من خشک شاید هنوز نشده اند ولی بوی چاک سینه های نا پاک را حس میکنم که خط  و رد وحشی ، نگاهشان خط می اندازد روی صورتم....
حرفهایم آنقدر زیاد است که میتوانم روی همه کاغذ های باطله ی دنیا تا شب مشق بنویسم بی آنکه کشک باشد و نتیجه ی رفتنش اشک باشد ، میتوانم میان یک سری اجساد تجزیه شوم و زندگی کنم ولی این هوایِ پَس دارد اَمانم را میبرد...
آیا باید دم بزنم یا سکوت کنم!!!!
میروم کنار گنج خانه ها، معبد پارتنون که بشوم یک رواق ...رواقِ دوشیزه ای در انحنای جهان..
یک ..دو..سه..
رفتنمان اشک میشود، دل خوشیمان خر...
چه کنیم.

۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

حکایت اول.



مثل یک سرداب، که سرت را که خم کنی، سنگینی پشت سرت ، دخلت را می آورد ،
 مثل یک  صمغ که مالانده میشوی به پشت سرت...همانجا.


۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

مُهرِ مِهرم.

اثر انگشتم رو ی پولی که بهت دادم آی راننده تاکسی..
اثر انگشتم رویِ مهری که بهت دارم..آی رِفیق..
بهم پس بده بعدِ مرگم...

رد پای سیلی ات.


اشتباه انسان از آنجا سرچشمه میگیرید که همیشه فکر میکند حرفی برای گفتن دارد...
ولی واقعیت امر این است ندارد که ندارد....
واقعیتمان همه اش سکوت است، توامان با خیلی چیزهای دیگر...
برای اینکه سکوت،چک محکمیِ به صورت آدما..

۱۳۹۲ تیر ۷, جمعه

دوست داشتن با چگالی بالا...


در که بسته شد، 
خوبیم ؟؟؟
آیا داغیم؟
آیا در نقطه ی جوشیم؟
آیا اصلا خودِ سوال های مضحکیم؟
آیااصلا من یک ..
ببینید دیگر نقطه ها برایم جوابگو هستند..
مادرم گفت بیا ببرمت روانشناس.
من که به یک روانشناس احتیاج ندارم..
روانشناس به من محتاج تر است
اول بهش میگویم سلام. شما چقدر خوبْ فهمیدْ،،،
که اینقدر آدم را دورِ خود میچرخانید..
شما اصولا از آنهایید که همه را مورچه میبیند یا حداقل در مقیاسِ خردْ؟
اصلا شما کِیْفِ خودتان را با فشار سنج اندازه گرفته اید؟
اصلا میدانید با فشار سنج حتی میتوان فشار مغز را هم اندازه گرفت؟
فشار مغز من خیلی پایین است در مایه های پنچ و پنچ ونیم....
اصلا فشارمغز چیست دکتر؟؟؟
دکتر خودت فشار داری یا اداری یا فشاری از ادرار ؟؟؟؟
اصلا میدانی که نمیدانی این را دیوانه به من میگوید..میروم رو به رویِ دکتر مینشینم میگویم..اول بِبوسَم..بِبوسم
اگر نبوسی من میدانم که شما موجود خوبْ فهمنده ای نیستید...
شرط اول استجابت بیمار است..
شرط دوم نگاه است..
به نظر من شما یک چرخاننده ای خوبی هستی که بلدی بگویی من تورامیخواهم مریم..
برادرِ من، دکتر من،،، چرا مریم؟
شما مادر داری؟؟
اصلا مریمِ مادرتان کیست؟
اصلا مریمِ پدرتان کیست؟
من اینها را میپرسم که آورده اند من را برای شما.
.اصلا شما میدانید که دلم،، دیوانه ام را میخواهد؟؟
اصلا میدانی دیوانه ام دلش ترکید؟؟
اصلا مریم شما بلد است سوت بزند؟
ساز چی؟
آواز چی؟
دهل چی؟
رقص کمر چی
اصلا مریم شما کریمِ ما را میشناسد؟
یاکریم هایمان را چه؟؟
پس دکتر دیدی شما هم معلولی معیوبی..
من سالم تر از شما هستم..
شما بیین من را..
شما برو اون ور..
دکتر مریم شما اینجا کنار بوته اس..
بیا دکتر.
دیوانه ات مرده..مرده.
تف .
 

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

تاریکی های جهان با من در رقص اند....

فکر میکنم ، که دارد تمام میشود....
دست آخر درش آوردم، اتاقم شده است آینه ی تمام تاریکی ها ...
شده است ،شکلِ همه ی والس ها ی دنیا در کرانه ی باختری ...
تاریکی های جهان با من در رقص اند....


۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

خواهانِ مفادّی بی ربط

آنان که خواهان تیغ اند، اسپری به اسمِ اَفتر شِیون اند،
 در حال مانور اند و  تب دارند، دلشان کپک زده...
تو میدانی که او دلش گرفته و تب دارد !