۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

آن روحِ خوابیده

سرم را بالا میگیریم از دماغم  خون میپاشد به سقف . .به یوسف میگویم نکند  تمامیِ خون های جهان سر بالایی بروند و آبها سر پایینی 
نکند بهاران ما گم شده باشد زیر یک نورِ سوت و کور..یوسف نعره میزند که باده گساری را فراموش نکن 
میگویم یوسف اگر خانه ی ما از همه ی جبهه ها در داشت ، از بالا به پایین از جنوب به شمال از سر نیزه به تپانچه از نارنجک به مسلسل حتی اینطور داد میزدی باده یادت نرود 
میگویم نکند یوسف موجی شده 
میروم زنگ میزنم به دو صفر چهل و چهار که صدای تار نابودم کند.
آخر من یک شهرِ خاموشی ام که چراغهایش کپک زد ه اند...

درمان کینه

هر کدام از ما، در میان شاخه ای میمیریم ،اکثرمان  شش ماه انقضا ء بعد از تولیدیم 
حرفهایم همه اش زیر یک خرمن توده قایم شده است  
حرفهایم را اینبار برای فروغ مینویسم 
اگر میخوانی بدان که آنقدر اهمیت داری برایم که خودم را زیر یک پنی سیلین حبس کرده ام..

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

کودک جان، مُرد

یعنی شرایطم همان است ، شاید بدتر از قبل..ولی افسردگی را موکول کرده ام به بعد از زایمان

تمشک های قهوه ای، این بار شما چرا!


اولش ترس داشت ، پایم را تکان دادم از هوا تمشک می بارید..چند بار لبم را گاز گرفت که خواب نیستم
ولی مثل همیشه دیر شد.
چند ماه است که ندیدمش.

ببین

 خانه ی جدیدم را به هاشم نشان دادم ، گفتم بو بکش ، مثل این است که هر روز است دارم به دیوار های اینجا آب می پاشم 
.کسی پا به پای سیگار من نَنِشَت ، کسی هم که نشست  تا میتوانست به من مهربانی کرد و از من دور شد 
من و او


دوست دارم سخت نباشد

همیشه پنجه ی خوبی داشتن ، برای یک ضربه از روی زاویه ی حاده ی گوشه ی یخچال برای جهان که بچرخد و بِرمَد و و صل شراب را پیوند دهد تا آن سو برایم همیشه سوء تفاهمی را در پی داشت  که میخواندم جانم ، فتنه گری در راه است 
که میخواندم فتنه و فتنه خواه همیشه از ضربان زاویه ها در حاشیه اند و باقی حاشا است